محمد خزائلى

298

شرح بوستان ( فارسى )

خور و خواب تنها طريق دد است * بر اين ( 1 ) بودن ، آيين نابخرد است خنك نيكبختى كه در گوشه‌يى ، * به دست آرد از معرفت توشه‌يى بر آنان كه شد سر حق آشكار ، * نكردند باطل بر او اختيار و ليكن چو ظلمت ندانى ز نور ، * چه ديدار ديوت چه رخسار حور ( 2 ) تو خود را از آن در چه انداختى ، * كه چه را ز ره باز نشناختى بر اوج فلك چون پرد جره باز ، * كه در شهپرش بسته‌اى سنگ آز ؟ گرت دامن از چنگ شهوت رها * كنى ، رفت تا سدرة ( 3 ) المنتهى كسى كو كم از عادت خويش خورد ، * بتدريج خود را ملك خوى كرد كجا سير وحشى رسد در ملك ! * نشايد پريد از ثرى ( 4 ) ، بر فلك نخست آدمى سيرتى پيشه كن * پس آنگه ملك‌خويى انديشه كن تو بر كرهء تو سنى بر كمر ( 5 ) * نگر تا نپيچد ز حكم تو سر ، كه گر پالهنگ ( 6 ) از كفت درگسيخت ، * تن خويشتن كشت و خون تو ريخت به اندازه خور زاد ، اگر مردمى * چنين پر شكم آدمى يا خمى ؟ درون جاى قوت است و ذكر و نفس ، * تو پندارى از بهر نان است و پس كجا ذكر گنجد در انبان آز ؟ * به سختى نفس مىكند ، پا دراز ( 7 ) . . . . . . . . . .